سلام دوستان. تصمیم گرفتم بخشی از خاطرات و دلنوشته هام رو هم توی وبلاگ بنویسم. البته این وبلاگ تبدیل به دفترچه خاطرات نخواهد شد. امیدوارم خوشتون بیاد.

دوست دارم زندگی را... دوست دارم عشق و مودت و دوستی را... وقتی نسیم یک صبح پاییزی، خواهرانه صورتم را نوازش میکند... آن زمان که الهه باد، درختان زیبا و خموش را به رقص در می آورد و میتوان صدای خنده پریان جنگل را شنید... و هنگامی که قطرات باران، همچون کودکان شاد، ترانه زندگی را در گوشم زمزمه می کنند، و غبار از چهره خسته ام می شویند... خود را از این کالبد محدود رها می کنم و در آبی بیکران مهربانی ها، به پرواز در می آیم.
دلتنگ ترانه های پرمهر بارانم. دلتنگ سقوط این قطره های کوچک، بر روی بستر دریاچه هستم. قطره هایی که با نواختن موسیقی زیبا دلم را از غصه خالی می کند. به درختان عشق می ورزم؛ آنقدر که می خواهم بعد از آنکه یک دل سیر نوازش باران را روی صورتم احساس کردم؛ در پناه شاخ و برگ انبوهشان بایستم و لطف و رحمت خداوند و جریان داشتن زندگی را نظاره کنم. طبیعت در زمان حکمرانی خورشید نیز لطف خودش را دارد. آواز شاد پرندگان، لبخند گلهای هزار رنگ، گرما و محبت آفتاب، رقص نور میان آب...

اگه اشکالی داشت ببخشید. هنوز اول راهم. فعلا خداحافظ.