برق آسمان...

همچو شمشیری برّان...

ابرهای تیره را در هم می کوبد...

و خون بیرنگ آنها را بر سر زمینیان جاری می سازد...

در این نبرد خونین...

باد همچون سرگشته ای مجنون...

ناله سر می دهد و بر پنجره خانه های اهل زمین می کوبد...

تا شاید کسی به یاری اش بشتابد...

و فرزندانش را از چنگال این دیوانه مست، برهاند...

بخواب مروارید جنگل...

مهتاب را به قتل رسانده اند...

بانوی زیبای آسمان در بین ما نیست...

تو چه میدانی...؟

شاید خرگوشهایی از گوشت و خون تو...

قربانی هوسهای پیرمردی شده باشند...

که هدفی جز کشتن و سوزاندن و خونریزی ندارد...

پریان کوچک جنگل سراسیمه به هر طرف گریزانند...

تا سرپناهی بیابند و بالهای کوچکشان را از صاعقه مصون بدارند...

اما یکی از پریان کوچک...

یکی از کوچکترین آنها...

پایش پیچ خورد و به زمین افتاد...

هیچکس او را ندید...

کسی را نداشت...

نه پدری که تکیه گاهش باشد...

نه مادری که پناهش باشد...

یتیم کوچک و بینهایت زیبایی بود...

گردنیند مادرش...

تنها امید زندگی اش...

لحظه ای از دستان کوچکش جدا نمیشد...

غریبه ای از دور آمد...

صورت پری کوچک از خنده شکفته شد...

و خدایا، چه فرورفتگی های زیبایی روی گونه های برجسته اش ایجاد میشد...

برق، صورت غریبه را روشن کرد...

روباهی مضطرب بود...

از دیگران شنیده بود که هرگز نباید به روباه ها اعتماد کرد اما چاره ای نداشت...

روباه دستش را به سمت دخترک دراز کرد...

اما عوض گرفتن دستش...

مشت پری کوچک را باز کرد...

و گردنبند مادرش را از گردنش کشید...

گردنبند، قسمتی از پوست گردن آن یتیم بی پناه را با خود ربود...

پری کوچک شکست...

با تمام وجودش شکست...

اشکهایش با قطرات باران یکی شدند...

با آنه زار میزد اما...

هیچکس به او توجه نمیکرد...

دخترک روی پاهای ظریفش ایستاد...

و با تمام وجودش خدا را به یاری طلبید...

کلمه مادر را فریاد زد...

اما هیچ دستی به طرفش دراز نشد...

دیگر تاب ایستادن نداشت...

خداوند دلش به حال دخترک سوخت...

روحش را آرام از بدنش جدا کرد و کنار مادرش برد...

و جسمش را باقی گذاشت...

باقی پریان ضجه های دخترک را می دیدند...

اما با آنکه صاعقه در نزدیکی آنها برخورد نمیکرد...

فقط به فکر جان خود بودند...

خداوند برای آنکه درسی به آنها بدهد...

صاعقه ای به جسم بی جان پری کوچک فرستاد...

و آن را به شکل ترسناکی شعله ور ساخت...

از آن روز به بعد، پریان جنگل همگی دیوانه شدند...

و چند روز بعد، پرندگان جسد روباه را...

حلق آویز با یک گردنبند...

روی بلندترین شاخه یک درخت یافتند...

در حالی که تمام پوست دستش کنده شده بود...

دستی که با آن، مال یتیمی را ربوده بود...

برچسب‌ها: دل نوشته