روز گذشته، سر شب رفتم جلوی پنجره اتاق خواب و از بوی خاک بارون زده لذت بردم. با خدای خودم خلوت کردم.ازش خواستم حالا که رحمت خودش رو به ما ارزانی کرده، تمام مردم به آرزوهایی که به صلاحشون هست برسن. آخه بعضی از آرزوها برای آدم بدبختی میارن و همون بهتر به برآورده نشن.از خدا خواستم وجود تمام انسانها رو آکنده از رویا کنه. یاد حرفهای خانم استیسی افتادم که میگفت انسان بدون رویا، بدون هدف هم هست. یا همچین چیزی. اگه انسان رویا در سر داشته باشه ، برای رسیدن به رویاهاش تلاش میکنه. به رویاهاش می رسه و هدف زندگیش رو بر اساس آرزوها و رویاهاش تنظیم میکنه.

یه آرزوی دیگه هم کردم و اون، آرامش خاطر برای همه مردم بود.وقتی انسان دغدغه و نگرانی آینده رو نداشته باشه، به دور از تمام "نکُنه" ها میتونه در آرامش بشینه، خیالش رو به هر جایی که دوست داره پرواز بده، و به چیزهایی که دوست داره فکر کنه. به نظر من آرامش و خیال راحت یعنی خوشبختی. اینطور نیست؟

برای کرم کوچیک ابریشم دعا کردم که زودتر از پیله دربیاد و تبدیل به پروانه زیبایی بشه و توی باغ پرگل و بزرگی پرواز کنه. برای اون دونه کوچولو دعا کردم که زودتر جوونه بزنه و سر از خاک دربیاره. گیاه کاملی بشه و جزئی از زیبایی های طبیعت بشه. و بعد زمزمه کردم:

"ازت ممنونم، ای خدای آسمونها...

ای خدای رویاها...

من سعی خواهم کرد...

همه چیز را بیاموزم...

همانگونه که تاکنون آموخته ام...

ای گلهای زیبای صحرایی...

به من رخصت دهید...

تا شما را که زینت بخش روح و جان بودید...

به این آب آبی رنگ بسپارم...

و در آینه آب...

به شما نظاره کنم...

و سپس...

با تنهایی خویش...

راه خانه را پیش گیرم...

خانه ای که...

به من...

محبت...

بخشیده است..."

توی همین حال و هوا بودم که صدام زدن. اگه آنه رو دیده باشین که با صدای ماریلا چطور از خیالاتش بیرون میاد، حال من رو راحت تر متوجه میشین.

برچسب‌ها: دل نوشته