سلام به دوستان عزیز. دیروز کتاب آنی (هرچند که آنه درسته) شرلی در اینگل ساید رو تموم کردم. خواستم یه کم درباره اش بنویسم؛ ولی چون طولانی هست لطفا به ادامه مطلب برین.  

خب، این کتاب هم با تمام اتفاق های شیرینی که بچه ها درست کرده بودند، با پایان رسید. جم ماجراجو که فکر میکرد مروارید 50سنتی، واقعی است؛ والتر خیالپرداز و شاعر پیشه که دروغ بچه های پارکر، مبنی بر مرگ مادرش را باور کرده بود و در نیمه های شب شجاعانه به خانه برگشت؛ شرلی که از بس چیزی در موردش نوشته نشده بود، گاهی فکر میکردم مرده است و شاید مرگش را سانسور کردند (انصافا یا خانم مونتگومری خیلی نسبت به شرلی بی مهر بودن، یا نشر قدیانی تمام قسمتهای این بچه رو سانسور کرده)؛ نَن (آنی کوچک) زیبا و با اعتماد به نفس، که دروغهای یک بچه را باور کرده بود و فکر میکرد فرزند پدر و مادرش نیست؛ دای (دایانا) ساده دل که دروغهای دوست تازه و مثلا اشرافی اش را باور کرده بود و وقتی به خانه او رفت، مجبور شد خودش را به مردن بزند تا او را به خانه اش ببرند؛ و ریلای کوچک که کلمات "نوک زبانی و بانمکش" باعث شادی مادر و پدر میشد و پدر علاقه خاصی به او و چشمهایش داشت. راستی،نن و دای دوقلو هستند، برای همین سر صدای این دوتا خیلی دردسر داشتم که درمورد صدا به وقتش خواهم گفت.

اما دو-سه فصل آخر، به شدت مرا به هم ریخت. بی توجهی گیلبرت به آنه! وقتی به عبارت "آنه احساس میکرد کنار گذاشته شده بود" رسیدم، چند بار با ناباوری سرم را تکان دادم. نکند این یک خواب است! حتی روی جلد کتاب را نگاه کردم و رویش دست کشیدم، مبادا کتاب دیگری باشد! نه، خودش بود. "آنی شرلی در اینگل ساید". یعنی این آنه و گیلبرتی که می دیدم، شخصیتهای کتاب لوسی مونتگومری بودند؟ آنه آنقدر عصبی و به هم ریخته است که بچه هایش را سرزنش میکند! شوهری که سالگرد ازدواجش را فراموش میکند، اما کریستین را که زمانی در ردموند مثلا عاشقش بود، کاملا یادش بود و شوق دیدار او حواسش را کاملا پرت کرده بود! مادری که می گوید "والتر چرا یک بار هم که شده چیزی را سر جایش نمی گذاری؟" و وقتی ریلا کوچولو با لحن کودکانه می گوید "مامان، میسه لباس پوسیدنت رو تماسا تُنم؟" مادر به سردی می گوید هر طور راحتی! با این حال، چه خوب که پشیمان شد و با خود گفت شاید زندگی ام نابود شده باشد، اما باید به خاطر بچه هایم تحمل کنم.

متاسفانه دوبله این کتاب در ذهنم آنقدر خوب از آب درآمده بود که همه چیز بیش از اندازه قابل باور بود. راستش وقتی کتابی را دوست داشته باشم، برای هر شخصیتش یک صدا از دوبلور ها انتخاب میکنم و کتابم را دوبله میکنم. اصلا این کار برایم واجب است و خواندن کتاب بدون دوبله، مثل دیدن فیلم بدون صداست. مثل روزنامه خواندن، کاملا بی روح و بی احساس میشود. فقط دو روز عزا گرفته بودم که صدای بچه ها را چه کنم؟ مخصوصا نن و دای. همینطور الکی که نمی شود. آن هم با اطلاعات ناقص من از اسامی گویندگان.

صدای آرام مینو غزنوی (یانگوم- کمیسر لسکو) به عنوان راوی (نویسنده زن بود پس راوی هم باید زن باشه. وگرنه نصرالله مدقالچی رو انتخاب میکردم)؛ مریم شیرزاد مانند همیشه برای آنه انتخاب شده بود؛ گیلبرت دیگر شر و شور گذشته را نداشت، پس طبق سریال رویای سبز، امیرمحمد صمصامی را جایگزین سعید شیخ زاده (گیلبرت کارتون) کردم؛ زهره شکوفنده (گوینده همین دونگ یی- دکتر مایک در پزشک دهکده) با صدای مهربانش به جای سوزان خدمتکار (ولی مهربان) حرف زد؛ صدای جم در دست فریبا شاهین مقدم (ای کی یو سان) بود؛ والتر شاعر پیشه را ناهید امیریان (دیانا در کارتون  آنه) گویندگی میکرد؛ نن پر انرژی و زیبارو، صدای شهره روحی را داشت (درمورد کارهای شهره روحی الان درست یادم نیست ولی توی کارتون شکارچیان اژدها نقش اون دختر کوچولو رو داشتن و قراره توی کارتون جدید آنه، جای آنه حرف بزنن. بیشتر به خاطر اینکه جای آنه حرف زدن انتخابشون کردم چون اسم نن در حقیقت آنی هست و میخواستم یه ارتباطی بین مادر و دختر باشه)؛ درمورد دای نمیدانم، ولی حسی به من می گوید باید و باید و باید مژگان عظیمی اننتخاب میشد (هایدی- برایان پزشک دهکده)؛ شرلی که اگر آخر کتاب اسمش گفته نمیشد، فکر میکردم مرده، در هر حال صدای مهوش افشاری را برایش کنار گذاشته بودم (دیانا در رویای سبز- جوسی پای قصه های جزیره) اما صدایش بیشتر برای دوستان بچه ها استفاده شد؛ و بالاخره ریلا، که میخواهم حتی اگر بزرگ هم شد، صدای شوکت حجت (هرمیون گرنجر در 3فیلم اول- کودکی فیلیکس کینگ در قصه های جزیره) را داشته باشد. البته مجبور شدم برای صدای کریستین (رقیب عشقی آنه) از صدای شوکت حجت استفاده کنم تا هم بتوانم ناز و ادایش و کشیدن کلماتش را راحت تصور کنم، هم جذابیتش را در نظرم بیشتر کنم تا احساس حسادت آنه را قشنگ درک کنم. مسلماً صدای اصلی شوکت حجت را برای کریستین گذاشتم، نه صدایی که برای بچه گویی استفاده میکنند.

از شدت خشم، دمای بدنم بالا رفته بود. ابروهایم خشک شده بودند، بس که از خشم این شوهر بی مسئولیت اخم کرده بودم. فکم درد میکرد، بس که از حرص به چانه ام چین انداخته بودم. حتی جایی از کتاب (نمیدانم کجا بود) چشمانم از اشک مرطوب شد، اما جلوی خودم را گرفتم. اما... شاید مسخره ام کنی. خب... می دانی، به نظرم پارس سگ در نیمه شب، دیگر شوم نیست. تازه خوش یمن است. آغاز آسودگی آنه با پارس همین سگ شروع شد.

ماجرا از آنجا شروع شد که بعد از آن مهمانی عذاب آور، گیلبرت به اتاق کارش رفت. "ظاهرا آن شب نوبت پارس کردن سگ کارتر فلگ بود و حیوان، از دل و جان مایه گذاشته بود." همین جمله کافی بود تا از خنده منفجر شوم. شاید به نظر خنده دار نباشد (آن هم با وجود عصبانیت من) اما اگر خوب به مفهومش توجه کنی، غیرممکن است که نخندی. از خودم تعجب میکنم! من که در تصوراتم، کریستین را با چسب قوی به دیوار می چسباندم و نوک دو چاقوی تیز را یکی پس از دیگری در صورتش فرو میکردم، چطور اینقدر راحت خندیدم؟!!!!!!!!!! مسخره ست، نه؟ خب آدم تصور میکند که یک سگ... مثلا... مثلا کنسرت گذاشته. یا همان سگ را تصور کنید که برای شیفت آن شبش آماده میشود. یا چیزی مثل این.

خلاصه آنه به اتاقش رفت و بعد از مدتی، گیل با شادی و یک بسته در دست به اتاق آمد و آنه را دور اتاق چرخاند. معلوم شد که در این مدت، گیلبرت در فکر یکی از بیمارانش بود. او پیشنهاد عمل جراحی را داد که ریسک بالایی داشت و تمام پزشکان با انجامش مخالف بودند. گیلبرت همه را راضی کرده بود، اما اگر می مرد چه؟ به اعتبارش لطمه میخورد. تازه خانواده بیمار، پوست از سرش می کندند! اما بعد از مهمانی، یک نامه در اتاق کارش یافت و خبر از این میداد که عمل، موفقیت آمیز بوده.

گیل در این مدت به حرفهای کریستین گوش هم نمیداد و برای من همین یک جمله کافی بود که اعتماد از دست رفته ام را دوباره بازیابم: "کریستین زیاد حرف میزد". او حتی به کریستین گوش نداده بود، چه برسد مجذوبش شود! گفت که فقط چند کلمه از حرفهایش یادش مانده مثل ساس و... و... خودم هم یادم نیست! میدانم آخرین کلمه قورباغه بود ولی میدانم آنقدر بی ربط بودند که حتی نمیشد با آنها جمله ساخت. گیل فقط در فکر آن بیمار بیچاره بوده و دلیل بی توجهی و کم حرف بودنش همین بود. البته آنه هم به جز حسادتش، به اشتباه دیگرش پی برد. چرا کریستین باید به گیلبرت میگفت "چقدر خسته به نظر می رسی"؟ چرا آنه چیزی نفهمیده بود؟ آنه هم خیلی خودش را درگیر کار  خانه کرده بود و از شوهرش غافل شده بود.

اما بدترین جای کتاب، پیش بینی مونتگومری درباره شهید شدن والتر بود. یک پیش بینی شاعرانه، اما اندوهناک:

"والتر مانند کسی که از رازی سحرآمیز باخبر است، در خواب لبخند میزد. ماه از میان میله های پنجرۀ سربی به بالشش می تابید و سایۀ صلیبی را روی دیوار بالای سرش انداخته بود. شاید سالها بعد، آنی آن تصویر را به یاد می آورد و می اندیشید که آن صلیب، از آینده خبر می داده است؛ از صلیبی، بالای قبری در «گوشه ای از فرانسه». ولی این صلیب، سایه ای بیش نبود... فقط یک سایه."

 

پس از اول هم همین نقشه رو داشت. اون حتی برای مکان ابدی والتر هم برنامه ریزی کرده بود. هرچند، اون اول والتر رو کشته بود، بعد پیش بینی کرده بود. ترتیب کتابهای آنه از نظر تاریخ نوشتن، اینجوریه:

آنه در گرین گیبلز (کتاب اول)

آنه در اونلی (کتاب دوم)

آنه در جزیره (کتاب سوم)

آنه در خانه رویاها (کتاب پنجم)

دره رنگین کمان (کتاب هفتم)

ریلا در اینکل ساید (کتاب هشتم)

آنه در ویندی پاپلرز (کتاب چهارم)

آنه در اینگل ساید (کتاب ششم)

برای همینه که خیلی ها از کتاب 4 خوششون نمیاد. چون بعدها نوشته شده و دوران سنی آنه، طوری نبوده که بشه یه داستان درست و حسابی ازش درآورد. البته خانم مونتگومری خیلی ظرافت به خرج دادن. متاسفانه ما ایرانی ها به این سبک عادت نداریم. این خودش یه سبک هست که تمام نوشته های یه کتاب، نامه های عاشق و معشوق باشه. اما خانم مونتگومری با این کتاب یه کم کارهام رو خراب کرد. به سرم زده بود که خلاصه کتابها رو به صورت نامه بنویسم، اما با خودم گفتم «کتاب4 که همینجور نوشته شده. یعنی میخوای بگی تو از خانم مونتگومری بهتر می نویسی؟ بشین سر جات بابا». مونتگومری با اینکه این کتاب رو آخر از همه نوشته، اما احساسات پاک و سادگی کودکان رو خوب منعکس کرده. یه درس بزرگ از این کتاب گرفتم که حتما در زندگی ام به کار میاد:

هرگز وقتی یه بچه (مخصوصا بچه خودتون) از موضوع پیش و پا افتاده و بی اهمیتی ناراحته (مخصوصا وقتی گریه میکنه) به اون نخندین. به ناراحتی اش نخندید. حتی یک لبخند کوچیک، که فکر کنه اگه چیزی به شما بگه مسخره اش میکنید، یا درد اون براتون مهم نیست. اگه بچه دارین و این مطلب رو میخونین، مشکلات بچه ها رو جلوی روی خودش جدی بگیرید و با مهربونی یه راه حل بهش پیشنهاد کنین. بعدا می تونین حسابی به کارهاش بخندین. من دیگه کودک نیستم، اما میتونم تصور کنم که اون بچه چه حالی داره.

یادمون باشه وقتی یک بچه چیز بزرگی از ما میخواد و میگه درعوضش تمام مدادرنگی هاش رو میده، اون مدادرنگی ها تمام دارایی اونه. فقط کافیه تصور کنید، به حرف من می رسین. الان با خودتون نگین یه الف بچه داره منو نصیحت میکنه. یکی از بزرگترین مشکلات خانواده های ایرانی اینه که بچه ها با والدین راحت نیستن. پس به جای اینکه مشکلاتشون رو به پدر و مادر بگن و از اونا کمک بخوان، فقط و فقط به دوستاشون میگن. اگه دوست خوبی باشه که یه راهی هم میذاره جلوی پای آدم، اما اگه دوست بدی باشه، از همین دردها و ناراحتی های ما استفاده میکنه و نتیجه اش میشه معتادهایی که زیر پل پیدا میکنیم یا حتی شاید همین طلاقهای زیاد هم به این موضوع بر می گرده! کی میدونه؟ ببخشین اگه سرتون رو درد آوردم. با اینکه کم حرفم ولی زیاد می نویسم. کسی میدونه چرا اینجوری ام؟

برگرفته از یادداشت روزانه 15شهریور 91 در دفترچه خاطرات من (البته با کمی اصلاح).

برچسب‌ها: دل نوشته، آنی شرلی در اینگل ساید، کتاب آن شرلی