امروز به بخشی از کتاب ریلا در اینگل ساید رسیدم که والتر... بالاخره دنبال نی زن رفت. همین امروز صبح بود که با خودم گفتم "خدا رو شکر... تازه 330 صفحه خوندم. هنوز نصف دیگه کتاب مونده و حالا حالا ها مونده تا به جایی برسم که والتر رو از دست میدیم."

   شادی من هم مثل ریلا بود. به قول دختر دایی سوفیا، کسی که قبل از صبحانه آواز بخواند، قبل از رفتن به رختخواب گریه میکند. یعنی شادی اول صبح با گریه تموم میشه. زوزه ماندی (سگ جم)، دودل بودن مردم از اینکه آیا مطمئن هستن که می تونن برای این پیروزی شادی کنن و شکستی در کار نیست، و حتی این جمله که معلوم نیست برای این پیروزی چه بهایی پرداخت شده، همه نشانه هایی بودن که آدم رو برای شنیدن خبر بدی آماده میکردن... اما در اون لحظات انگار حس ششم من از کار افتاده بود.

   خوشحال بودم از این پیروزی، ولی وقتی گیلبرت بی مقدمه خبر کشته شدن والتر رو داد، یه لحظه فکر کردم اشتباه خوندم. تا جایی که تونستم صورتم رو به کتاب نزدیک کردم و کلمات رو شمرده خوندم. بله، چیزی که ترجیح میدادم تا وقت اومدنش بهش فکر نکنم، ناگهان جلوی چشمام ظاهر شد... بدون اینکه انتظارش رو داشته باشم.

   بعد از مدتی سکوت، به این قصد این پست رو ننوشتم که احساسم رو نسبت به والتر بگم. اتفاقا نسیمی داخل اتاق می وزید (هنوز هم می وزه) که من رو وادار به خندیدن و فکر کردن به چیزهای شاد میکنه. عشق رو احساس میکنم. این نسیم انگار اومد تا التیام رنجم باشه، حالتم رو متعادل کنه، و در گرین گیبلز، غمگین نباشم. الان دقیقا نمیدونم چه احساسی دارم... نه شادم و نه غمگین. این غم و این شادی باهم ترکیب شده. فکر میکنم کمی توی شوک هستم. این پست رو به این قصد زدم تا مطلب مهمی رو اعلام کنم.

   بار دیگه صفحاتی رو که خوندم، مرور کردم. اوایل سپتامبر، کانادایی ها به طرف جبهه سوم تغییر جهت دادن. "یک روز" خبر رسید که کانادایی ها "کورسِلِت" و "مارتن پوچ" رو تصرف کردن. همون روز ماندی زوزه وحشتناکی می کشید. به فرض که دو روز این جنگ طول کشیده. اما پنج روز بعد در یک بعدازظهر، دکتر خبر داد که والتر در اون جنگ کشته شده.

   طبق تقویم امسال، اول سپتامبر میشه شنبه، 11 شهریور. از اونجا که روز و ماه و سال دقیقا در کتاب ذکر نشده، اول خواستم کل هفته رو برای کاری که خواهم گفت انتخاب کنم، ولی بعد تصمیم گرفتم آخرین روز این هفته، یعنی جمعه 17 شهریور رو به عنوان سالروز یادبود والتر کاتبرت بلایت درنظر بگیرم. 17شهریور برای ما ایرانی ها روز مشابهی هست (قیام 17شهریور و کشتار جمعی مردم به دست پهلوی) و غصه خوردن در اون روز هیچ مانعی نداره. اینجوری اون واقعه رو هم بهتر درک میکنیم و می تونیم به هرکسی که از ما می پرسه "چرا غمگینی" بگیم برای کسانی غمگین هستیم که در راه کشورشون کشته شدن... و برای خانواده هاشون. هرکسی، در هر جای دنیا.

برچسب‌ها: آن شرلی، والتر بلایت