سلام. داشتم دنبال مطلبی از آنه شرلی می گشتم که دیدم وبلاگم به یه موفقیتی دست پیدا کرده. با افتخار اعلام میکنم که اگه عبارت "آنه شرلی" رو توی گوگل جستجو کنین، وبلاگ من اولین نتیجه ای هست که گوگل نمایش میده. اما این چیزی نیست که امروز میخوام درباره اش حرف بزنم. یه مطلبی درباره آنه توی یه وبلاگ خوندم که دعوتتون میکنم در ادامه مطلب بخونینش.  آه.. آنه.. آنه.. آنه شرلی...

«با لباس خواب زشت هم آدم همونقدر می تونه خوب خواب ببینه که با لباس توردوزی شده. در حقیقت همه چیز به عادت آدم برمیگرده»

آنه شرلی

 آه.. آنه... آنه... آنه شرلی! اسطوره ی تمام دخترانگی هایم از سالهای دور. با آن موهایی که همیشه نارنجی بود و همیشه قرمز خوانده شد. تو را از زمانی که هیچ چیزش را به خاطر نمی آورم می شناسم. از سالهایی که کودک بودم. کودکی که تازه با سه چرخه ی پلاستیکی اش رکاب زدن را دور حیاط قدیمی کشف کرده بود. حیاطی خاکستری با یک درخت هلوی خشک شده و درخت به ای که هیچ وقت میوه نمی داد، در باغچه ای با رزهایی که همیشه ی خدا زود پلاسیده می شدند. تو را از زمانی می شناسم که چای نوشیدن زیر سقف اتاق فکسنی مان برایم بزرگترین لذت محسوب می شد هنگامی که مادرم پای تلوزیون چند اینچی برفکی می نشست و با شوقی کودکانه تو را تماشا می کرد و همیشه از زبان تو زیر گوشم می خواند: یه دماغ قشنگ به آدم امید میده! شاعر کوچکم آنه... آنه شرلی... چقدر خوب شاد زندگی کردن را لابه لای تمام بی کسی هایت بلد بودی. لابد مادرم تو را که می دیده بی کسی هایش را از یاد می برده وسط آشپزخانه ای با کابینت های صورتی و موکت آبی و گاز سه شعله ی نارنجی ، که قول داده بودم به خودم که تا زمان یاری حافظه ام از آن متنفر بمانم، وسط هق هق های شبانه ای که از پشت در بسته اش به گوش های کوچکم می رسید. چقدر خوب بلد بودم ساکت باشم. بلد بودم ساعت ها پشت در آشپزخانه بایستم و به صدای هق هق ها گوش بدهم و لبهای کوچک لرزانم را بجوم و بغض کنم. بلد بودم آنقدر خوب نفس نکشم که اصلا صدایی ازم در نیاید و محو باشم. دیده نشوم. دم دست نباشم. باور کن بلد بودم دختر خوبی باشم آنه! از همان سالها بود که بی صدا اشک ریختن را یاد گرفتم. سالهایی که حتا سواد نوشتن را نداشتم و اصلا نمی دانستم که چگونه می شود نوشت: مـامـان نـان... .

آنه.. آنه.. آنه شرلی می دانستی چقدر آن پیراهن های ساده ی بدون چین ات را دوست داشتم؟! حتا آن وقت هایی که با دامن قهر کرده بودم هم پیراهن های ساده ی تو را دوست داشتم. حیف که تصمیمم را گرفته بودم و مصرانه دیگر اجازه ندادم مادرم از آن پیراهن های چین داری که تو همیشه حسرتشان را می خوردی برایم بدوزد. از همان وقت ها بود که شلوار پوش شدم با جیب هایی پر از بغض و کینه. با موهایی همیشه کوتاه..از بیخ... کوتاه و کوتاه و خرمایی رنگ تا انتهای نوجوانی. آه آنه... از تمام نوستالوژی هایم آیا تو و جاده ی سفید نقره ای رویاهایت تنها بخش شیرینش نیستی میان تمام برفک ها؟ آن سالها آن قدری بی سواد بودم که ندانم جاده نمی تواند هم سفید باشد هم نقره ای. آن سالها فقط می دانستم که باید بزرگ شوم. قرار بود آن قدر بزرگ شوم که انتقام تمام اشک های باحرمت مادرم را از زمین بگیرم. آن وقتها شوالیه بودم. شوالیه ای بودم که شب ها وقتی برای خواب به آغوش مادرش می رفت، در رویاهایش ملوانی می شد با کشتی بزرگ.. کشتی ای که ملکه ی آن مادر من بود.

مــنــبــع 

__________________________________________________________________ 

نظراتی که برای اون پست داده بودن هم خوندنی هستن. چندتاشون رو میذارم: 

 شازده احتجاب

آنه ...تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.....
من آنه را زندگی کردم . 

 زهرا

این دختر رو خیلی دوست دارم!!!ده تا ! بیشترین عددی که صادقانه میشه گفت 

sahar

امشب نوستالژی بارون شدیم .
آنه را خیلی دوست داشتم .
و این نوشته گواهی اینه که تو هم مثل آنه ، رویایی ، حساس و بی نظیر بوده ای

eli kachar

موهایم را قرمز خواهم کرد ....... 

می را

من خودم را بارها مقابل ِ پنجره ی آنه تصور کردم... می دانی نسرین، نگاهش بوی "ملکه ی برفی" را می دهد... نگاهش ب همه ی دنیا بوی خرمالوهای رسیده ی زمستان را می دهد............ [اینو خیلی دوست دارم]

آبان

چقد آنه رو دوس داشتم...متیو...آخ که چقده مهربون بود! وقتی با دوز و کلک براش لباس چین چینی خواس بخره چه حس خوبی داشت و چقد هی با خودم می گفتم آخه این دامن پفی چه کوفتیه که اینا انقده ذوقشو دارن!

mahdie

این دختر اسطوره ی منه ...
میدونی برای خودم دیانا انتخاب کردم ؟؟ تا این حد!

گیل دختر

آن شرلی با موهای قرمز نوستالوژی بچگی های خیلی هامونه ... از شیرین ترین و دوست داشتنی ترین هاش .... همیشه بهش حسادت میکردم که چطور اینقدر درسخونه ... هنوزم حسودیم میشه بهش ...

ویولا

هزار مدل کتاب و فیلمو کارتون ازش ببینم بازم همونه .. بازم همون قدر دوست داشتنی.

سیده فاطمه مطهری

ولی زیاد حرف زدن هاش روی اعصابم بود، با اینکه خودمم زیاد حرف میزدم

سروش

........ما مردها هم خاطره های کودکی مون گره خورده با آنشرلی 

دختری از گرین گیبلز [نظرم هنوز تایید نشده]

خدا وکیلی اینقدر زیبا نوشتی که نمیدونم چی بگم. وقتی متن به این قشنگی رو می خونم و بعضی از نظرات همین پست رو درباره آنه شرلی می بینم، به خودم میگم طرفدارهای واقعی آنه، همین آدما هستن. نه وبلاگی براش زدن، نه ادعایی... اما روحشون پاک و لطیفه... مثل آنه.
با اجازه ات این متن رو کپی میکنم توی وبلاگم. البته با ذکر منبع.

__________________________________________________________________

   امروز برای اولین بار، حال و هوای آنه شرلی رو جایی غیر از کتابها و فیلمها و وبلاگهایی که درباره اش می نویسن، پیدا کردم. آدمایی که حد وسط دعوای چند روز پیش ما بودن. نه اینوری، نه اونوری. نه برای آنه وبلاگ زدن و منت گذاشتن که فلان کردیم و بهمان کردیم (خودم رو دارم میگم)، نه با دعوا و مرافعه ادعا کردن که همه چیز رو درباره آنه می دونن و دیگران رو تحقیر کردن... فقط برای دفاع کورکورانه و بی منطق از دوستشون (بعضی ها رو میگم). که مطمئنم اون دوستشون خیلی آدم محترم و منطقی هستن و متوجه شدن که گاهی آدم از روی خستگی، یه چیزی میگه. هیچکدوم، مثل دو طرف این دعوا (یعنی من و اون خانم آنه نام) ادعای برتری نکردن. فقط زندگی کردن... با آنه زندگی کردن. هیچکدوم نخواستن خودشون رو به دیگری ثابت کنن.

   راستی بچه ها احیانا کسی توی دوست و آشنا و فامیل، کسی رو سراغ نداره که تیر اندازی با کمان بلد باشه، یا حداقل چیزهایی در این مورد بدونه؟

برچسب‌ها: آنه شرلی، آن شرلی، آنی شرلی