اکنون از تمام خشت و گچ و آجرها فاصله گرفته ام. اکنون آنجا هستم. نشسته ام میان باغی سرسبز که درخشش نگین الماس را می توان روی حریر سبز دید. شبنم روی علف ها را می گویم. آسمان آبیست... آبی تر از همیشه. ابرهای کوجک و بزرگ، هرکدام در گوشه ای از این آسمان پهناور خدا نشسته اند و جلوه ای زیبا به این سقف مینا داده اند. دور و برم پر از بنفشه های کوچک و نازنین است. یکی از آنها را می چینم و لای موهایم می گذارم. با این لباس چین دار سفید و موهای خرمایی بلند، احساس می کنم عروس طبیعت شده ام. بیست قدم آنطرف تر، صدای آواز رودخانه ای را می شنوم که مثل لالایی می ماند برایم.

   دراز می کشم روی گلها و سبزه ها... و سعی می کنم یکی از آن معماهای همیشگی ابرها را حل کنم. بگذار ببینم هر ابر شبیه چیست و در آسمان چه پیدا می کنم... یک ماشین آنجاست! آنجا... سمت راست. چقدر هم شبیه پراید است! خدای من، آن یکی درست شبیه پسته است! آه، درست ببین! آن بالا، سمت چپ. درست مثل یک پستۀ خندان می ماند. درست پایین این پسته هم... عجیب است. نمی توانم درست تشخیص بدهم. شبیه یک کاغذ مستطیلی می ماند، با یک دایره وسطش. نکند دلار باشد! نه... ول کن بابا. دلار را کجای دلم بگذارم؟ اما این وسطی درست شبیه یک لبخند است. لبخند... وقتی آدم بخندد، چه شکلی می شود؟ چقدر کندذهن شده ام! دیگر خندیدن آدمها را هم فراموش کردم.

   این همه فکر و خیال، تشنه ام می کند. بلند می شوم و خرامان می روم سمت رودخانه. خم می شوم تا آب بنوشم که ناگهان... چشمک زد! خودم دیدم، به خدا رودخانه به من چشمک زد! آه، چه می گویی ای دختر دیوانه؟ چرا بی جهت قسم می خوری؟ این فقط انعکاس خورشید در میان رقص رودخانه است! آبت را بنوش. و می نوشم. آبی خنک و گوارا... خدایا شکرت! چه مزه ای می دهد این آب! پرندۀ کوچکی می آید، می نشیند روی شانه ام. دستم را به طرفش می برم که نوازشش کنم، اما خودش زودتر روی انگشتم می نشیند. برایم آواز می خواند... من هم سرش را نوازش می کنم. ناگهان پرنده می پرد و دور می شود. باز هم احساس تشنگی می کنم. یعنی چه؟ این بار سرم را داخل رودخانه می برم. صورتم خیس می شود و هنوز هم مزۀ این آب برایم غریب است. چه خوابی آمده سراغم و من هنوز هم تشنه ام... این چه آبی بود...؟ من چقدر... خسته ام... آرام به پهلو دراز می کشم... دست راستم را دراز می کنم و سرم را روی آن می گذارم. چه خواب شیرینی...

   ناگهان چشم باز می کنم و خودم را در اتاق تاریک می یابم. صورتم خیس عرق است. عجب خوابی بود! برای اینکه هوا عوض شود بلند می شوم و پنجره را باز می کنم. هروقت از پنجره، منظرۀ بیرون شهرک را نگاه می کنم، دلم می گیرد که وسط این بیابان گیر افتاده ام. دیگر دار و درخت را هم باید در رویا ببینم.

 امضا: دختری از گرین گیبلز

برچسب‌ها: بهار، نوروز، خیال، رویا